یه یادگاری
همین عکس رو دیده بود که بهمش ریخته بود... سیستمش هنگ کرده بود!.... یه جوری شده بود حال و احوالش! دیوونه اش شده بود عجیب!... حالا بیا و درستش کن! گیر داده بود من یه چفیه می خوام شبیه این، مشکی!.... می گفتم آخه چه فرقی می کنه تو سفیدش رو بنداز.... می گفت نه الا و بلا سیاه! می گفتم مهم تاثیریه که از این شهید گرفتی. می گفت آره راست می گی... ولی چفیه مشکی یه چیز دیگه است! حرف، حرف خودش بود، اینو من می گم: شاید می خواسته یه یادگاری داشته باشه از شهید!
تمام بازارهای شهر رو زیرورو کرد... گیرش نیومد که نیومد!... قرار بود با راهیان نور بره جنوب گفت از اونجا میارم.... قسمتش نشد بره.... یه روز اومد نشست گفت من یقین دارم همین روزها یه چفیه سیاه هدیه میگیرم... گفتم از کی؟ ... گفت: نمی دونم، اما هدیه می گیرم... ببین من کی گفتم؟!
یادم که نمیره! چهارشنبه بود... رفته بودیم پایگاه بسیج... یکی از بچه های خوب پایگاه گفت برگشتنی بیاین در خونمون کارتون دارم... وقتی رفتیم در خونشون، دیدیم 2 تا چفیه مشکی دستشه... یکیشو داد به من یکی و به اون... گفت: متبرکه! مشهد که بودم کشیدمش یه ضریح آقا!
هاج و واج داشتیم به هم نگاه می کردیم...
چفیه رو گذاشتم رو صورتم.... چه عطری داشت!!!
*******************ضمیمه:
* هنوزم دارمش..... هنوزم همون عطر رو داره.... هنوزم ......
* هنوز نمی دونم باید این ایام رو تبریک بگم یا اینکه.... نه واقعا نمی دونم.... آخه تبریک.... آره فکر میکنم باید تبریک بگیم وقتی جوونهای اون روز اینجوری به استقبال مرگ می رفتن: " اگر در این دنیای وارونه، رسم مردانگی این است که سر بریده مردان را در تشت طلا نهند... بگذار این چنین باشد. این دنیا و این سر ما!" (شهید سید مرتضی آوینی)
* دوباره شروع شد.... روزهای دیوونگی من!.... خدایا! می بینی گره خوردم باز..... هوامونو داشته باش.......
آخرشم ما شدیم آدم بده!
1. هیچ وقت فکرش رو نمی کردم یک روز بیاد پیش بابا و سفره دلش رو باز کنه...
اما اومد، انگار فقط منتظر بود بابا حالش رو بپرسه... یه هو شروع کرد به حرف زدن و نالیدن: " خسته شدم از دست این بچه ها... معلوم نیست دارن چیکار می کنن... نشدن اون چیزی که می خواستم... اون چیزی که باید می شدن... شب تا صبح بیدارن پای ماهواره و... صبح تا ظهرم خواب... بعدشم یا پای تلفن یا... قبض تلفن داره سر به فلک می کشه... اونم از وضع پوشش و حجاب و رفتارشون.... به من می گن تو که این همه نماز خوندی به کجا رسیدی! ... یکی هم نیست که باهاشون حرف بزنه و نصیحتشون کنه... آخه مگه شما دائیشون نیستی؟..."
بابا داشت مزمزه می کرد که بگه: چطور وقتی ما میایم حرف بزنیم همه میگن خودشون برادر دارن، پدر دارن... اون وسط ما میشیم آدم بده....بیا و بی خیال ما شو...
اما چیزی نگفت، فقط لبخند زد و گفت: کار با حرف زدن درست نمیشه برادر... دختر خانوم شما یه قول به بنده داده هنوزم عملیش نکرده... من بیام با کی حرف بزنم؟!
2. بابا کشیده بودتش کنار بهش گفته بود: عزیز دلم... دخترم.... حیف دستات آفتاب بخوره تو که میری خرج میکنی مانتو می خری یه مانتوی آستین دار بخر یا لااقل یه ساق دست بکن دستت که این دستای نازت زیر تیغ آفتاب خراب نشه...
جواب داده بود : چشم چشم...
چند روز بعد شام دعوت بودن خونمون... من میذارم به حساب حافظه کم این روزهای آدمها... انگار یادش رفته بود چشم چشم هایی که به بابا گفته بود...
3. خیلی عصبانی بهم گفت: به بابات بگو مگه چیکارش کردم که رفته اون حرفا رو به بابام زده
- بابای من به شما چیکار داره؟! بابای خودت اومده پیش بابام رو حساب درددل یه حرفایی زده و ... البته قرارم نبوده به شما برگردونه اما ظاهرا برگشت دادن ناجورم برگشت دادن... وگرنه بابای من که حرفی نزده.
گفت: ما تو زندگی کسی دخالت نمی کنیم اما همه با زندگی ما کار دارن!!!
- (سعی می کنم آرامش خودم رو حفظ کنم) کسی نخواسته تو زندگی شما دخالت کنه عزیزم! برو به بابای خودت بگو چرا اومده پیش بابای من...
دلم می خواست بهش بگم: اصلا ببینم! وقتی تو و دخترهای دیگه فامیل منو فقط به خاطر اینکه چادری ام به ریشخند میگیرین من ناراحت میشم؟ نمی شم! چون می دونم کارم درسته و بهترین پوشش رو انتخاب کردم... تو هم اگر فکر می کنی کارت درسته پس نباید از حرف کسی ناراحت بشی!!! البته اگر فکر می کنی کارت درسته!
********************* ضمیمه:
* خدا حفظ کنه استاد محبی رو .... پیش که بودیم دبیر ادبیاتمون بودن، حرفای قشنگ زیاد می زدن، می گفتن: آدمی که خوابه یه بار نه دو بار صداش کنی بیدار میشه... اما ادمی که خودش رو به خواب زده خودتو هم خفه کنی بیدار نمیشه... چون نمی خواد بیدار شه... فقط شاید هر ازگاهی سرش رو از زیر پتو بیاره بیرون و بگه: مزاحم نشو...
* دیشب تا خود صبح بدون اینکه یه ثانیه پلک رو هم بذارم بیدار بودم... الکی!
صبح هم به امید خدا گرفتیم خوابیدم تا خود ظهر! و به این ترتیب خواب موندیم... و جاموندیم از مردم همیشه در صحنه... ونافرمانی کردیم.... و حسابی شرمنده حضرت آقا شدیم....
و ازظهر تا حالا نشسته ایم روبروی یک بسیجی مدعی پیرو خط امام! ( که البته عددی محسوب نمی شود در خیل عظیم بسیجیان ) و هی سرزنشش می کنیم...
* این جمعه هم گذشت..... اللهم عجل لولیک الفرج
ذکر 14 صلوات نذر تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج)، بسم الله
فرزند روح الله
امروز سر ماجرایی گذرمون افتاد به دانشگاه آزاد....عجب دانشگاهی!!!
گفتیم حالا که اینجاییم...یه سر به شهدای گمنام هم بزنیم!....خیلی وقت بود نرفته بودم.....امروز رفتم و دلم خیلی گرفت!
چیزی نزدیک 3 ساله (7خرداد88) که این شهدا اینجا مهمون ما هستن....البته مهمون که نه شهدا سرورن اما....
نزدیک به 3 ساله و تو این 3 سال فضای دانشگاه روز به روز بزرگتر و وسیع تر و زیباتر شده... انقدر بزرگ شده که آدم توش گم میشه و محوطه اش انقدری زیبا هست که جون بده واسه قدم زدن ...اونم واسه من که عاشق قدم زدن تو ارتفاعم....!


دانشگاه مدام در حال رشده اما... یه ذره بالاتر، دورتر از بقیه ساختمانهای دانشگاه؛ روی یه بلندی، روی یه زمین ریگی 2 تا قبره که روش نوشته: شهید گمنام.....
از اون بالا که به ساختمان های دانشگاه نگاه می کردی راحت تر می شد غربت و تنهایی این شهدا رو احساس کرد. اون پایین چه خبر بود و این بالا چه خبر؟!...بعد از 3 سال تازه یادشون افتاده بود تیرآهن ببرن اون بالا بذارن تا بعد...!
حالا یکی نیست به اینا بگه کارتون درست.... دانشگاهتون خوشگل...دانشگاهتون خواستنی ...اما می دونید همه قشنگی دانشگاه شما به همین دو تا قبره؟!......به وجود همین شهدایی که بی هیچ ادعایی رفتن و تنها نشونه ای که ازشون به جا موند همین بود....فرزند روح الله!
***********************ضمیمه:
* نرسیده به شهدای گمنام عکس چند تا از شهدا رو زده بودن، یه لحظه راحیل ایستاد دستاش رو برد بالا و خیلی جدی گفت: اللهم الرزقنا عکس ما رو هم بزنن اینجا!!!.........کلی خندیدیم.....به خودمون... به اینکه همیشه همه چیمون صرفا جهت ریا بوده!....بده در راه ریا!!!...(البته خودم رو عرض می کنم، راحیل که خیلی گله!)
* ختم 14 صلوات نذر تعجیل در فرج آقا امام زمان(عج) یادتون نره، بسم الله
جاذبه زمین!
"الهی اگر جز سوختگان را به ضیا فت عنداللهی نمی خوانی ما را آنچنان بسوزان که هیچ کس را آنگونه نسوخته باشی"
* خودم رو بستم به هزار و یک جور مسکن......کتاب و فیلم و دستنوشته و طراحی و.......اما چه فایده همه اینها بازم تو رو یادم می اندازه......
تو کتابهایی که می خونم تویی......تو فیلمهایی که می بینم تویی......سرتاسر نوشته هام مستقیم و غیر مستقیم تویی......خود خودت که نه! به قول همون دوستم تو که تو این جور چیزها جا نمیشی!......فقط دارم سرم رو گرم می کنم که داغ اتفاقات این چند وقته از سرم بپره......داغ نبودنت...داغ ندیدنت...داغ اینکه...منو نخواستی...داغ جا موندنم......حالا هرچی وجدانم بهم میگه تو جا نموندی...توهم رفتی منتها یه جور دیگه...تو کتم نمیره...حالیم نیست...من عقلم به این چیزها نمیرسه......

هر جور حساب می کنم می بینم جا موندم......اونی که نمی خواست بره رفتنی شد......انگار اومدن یقه اش رو گرفتن به زور بردنش...... نخواستینم دیگه!......قبول کن!.....
گله ای نیست ها......اگر هم هست از خودمه......از ضایعاتی که همه وجودم رو پر کرده و پام رو بند کرده رو زمین!
حال آواره ها رو دارم این روزها......به یه خلوت اساسی احتیاج دارم......به یه سکوت عمیق......دارم خفه میشم......حال تشنه ای رو دارم که بستنش به صندلی و یه قالب یخ گذاشتن درست رو بروش.......تو می فهمی چی می گم نه؟......
هنوز هم تو شکم...... هنوز هم نمی دونم حالم خوبه یا بد! فقط می دونم هنوز هم رو پام بند نیستم!......گیر کردم تو یکی دو سانتی زمین!!! .... خداییش این زمین هم عجب جاذبه ای داره!!!
می دونم از هر زاویه ای که نگام می کنی مورد پسند نیستم......ولی تو بیا و یه لطفی کن......بیا به زیبایی خودت ما رو بخواه!......بذار کنده شه این پاهای لعنتی از زمین......
* من که از کوی تو بیرون نرود پای خیالم.....نکند فرق به حالم......چه برانی....چه بخوانی......چه به اوجم برسانی......چه به خاکم بکشانی....من نه آنم که برنجم!!!...تو نه آنی که برانی!!!
* خداااااااااااااااا
من غرق در گناهم....کی می کنی نگاهم
بر عکس چشمهایم....چشمی صبور داری.....
* الهــــــــــــــــــــــی و ربی من لی غیرک
"مکه برای شما، فکه برای من! بال نمی خواهم، همین پوتین های کهنه هم می توانند مرا به آسمان ببرند" شهید آوینی
یاد یه قضیه ای افتادم:
چند سال پیش تو دوره اصلاحات، وزیر فرهنگ دولت ملعون گفته بود:جوانهای ایرانی لحظه تحویل سال رو تو تخت جمشید دورهم جمع میشن!
و حضرت آقا که دستشون رو خونده بود بلافاصله اعلام می کنن: کاروان راهیان نور هیچ گاه از حرکت نمی ایسته و امسال هم مثل سالهای قبل خیلی ها عیدشون رو کنار شهدا در مشهد مردان خدا خواهند بود.

***
من همیشه افتخار کردم و می کنم به ملیتم، به ایرانی بودنم و می بالم به این همه سربلندی و می بالم به عظمت تخت جمشیدهای سرزمینم.
اما معتقدم ملیت حقیقی من و هویت واقعی من رو کسانی می سازند که امروز با تکیه به نام اونهاست که می تونم بنازم به سرزمین پرافتخارم....
هویت من قهرمانهایی هستند که عظمتشون بارها و بارها بلندتر از تخت جمشید عظیم و من به عنوان یک جوان ایرانی مسلمان فدا خواهم کرد هزاران تخت جمشید رو به پای زنده نگه داشتن نام این پهلوانان سرافراز...
زنده باد ایران و زنده باد یاد و نام شهیدان این سرزمین....
ضمیمه به این پست:
* برو بچه هامون فردا دارن میرن....ما جا موندیم....نخواستنمون..... بیرونمون کردن از قافله
زهرا میگه به دلم اومده میریم...این کاروان نشد کاروان بعدی...ولی میریم.....انشاالله
* هرکی گذرش افتاد به کوی شهدا..... هر کی قراره یا مقلب القلوبش رو با شهدا بخونه....ما رو فراموش نکنه از دعا!
* عیدتون هم از حالا مبارک.....سال خوبی داشته باشین..................اللهم عجل لولیک الفرج
* ختم 14 صلوات نذر تعجیل در فرج آقا امام زمان(عج) یادتون نره، بسم الله
دلم....پر!!!
در اندرون من خسته دل ندانم کیست....که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...
چقدر حالم بده!....نه حالم خیلی هم خوبه!!!....نمی دونم کدومش!
رو پام بند نیستم...اصلا انگار رو...اصلا انگار نیستم!
دلم عجیب سر به هوا شده...هوش و حواسم پر! دلم....پر!!!
دلم......چه جاهایی که نمیره... میره شاید ... سر به زیر شه، سر به راه!!! شما دعام کنید...آدم شه شاید...دلم!
***

همیشه حسم نسبت به شلمچه با ابقیه جاها فرق داشته!!! رو خاک شلمچه هر قدمی که برمی داری نمیتونی با اطمینان بگی اینجا خونی ریخته نشده یا اینجا درست زیر پای تو...استخوانی، پلاکی، پوتینی...شاید شهیدی، عزیزی...
...کربلا...دو قدم اون طرف تر...
این روزها اما دارم به این فکر می کنم که جبهه های غرب به خصوص کردستان چقدر غریب موندن و شهدای غرب چقدر غریب تر...!
ضمیمه به این پست:
* دل درد تو را به جان مداوا نکند....در عشق تو جان ز غم محابا نکند...ما را و غمت به کس نگوییم اگر...بوی جگر سوخته رسوا نکند
* الهی مرا دردی است که بهی مباد، این درد مرا صواب است، با خرسندی دردمندی به درد خود، کسی را چه حساب است...
ممنونم از تمام دوستان با محبتم
* ختم 14 صلوات نذر تعجیل در فرج آقا امام زمان(عج) یادتون نره، بسم الله
دیوانگی هم عالمی دارد...
گفت خسته شدم از درس و دانشگاه و زندگی و همه چی! دلم یه مسافرت مشت می خواد. پریدم جلوش گفتم : بریم شلمچه؟... وارفت طرف انگار مثلا گفته باشم بریم جهنم! گفت من می گم بریم یه جایی دلمون واشه آخه بریم بیابونی چیکار؟ دلم می پوسه اونجا! گفتم: دل می خوای چیکار؟ همه میرن اونجا بی دل شن!... آدم شن! اخم کرد گفت: مگه آدم نیستیم؟ رفتم تو صورتش گفتم: اگه تو هستی دست ما رو هم بگیر! گفت: برو بابا حالت خوب نیست!
نشستم با ذوق از سفر دو سال پیش گفتم، غروب شلمچه، غربت هویزه و آرامشی که تو ارونده! نمی دونم می فهمید دارم چی می گم یا نه! من که همچین رفته بودم تو حس که اگه نپریده بود تو حرفم حتما می مردم! اما پرید دستم رو گرفت. نگاهش کردم چشاش گرد شده بود انگار از یه چیزی ترسیده باشه گفت: نسرین دیوونه شدی رفت!!!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
دو هفته است هی داره تهدیدم می کنه که کل اتاقم رو میریزه بیرون!.... میگه اگه همینجوری ادامه بدی دیوونه میشی!... سفارشم رو به اخوی هم کرده که مثلا نصیحتم کنه مبادا از دست برم ( نیست که مثلا حضورم خیلی موثره در عالم!)
به من میگه بی ظرفیت....امروز زل زده بودم به مانیتور کامپیوتر... و گوله گوله....دیدم ایستاده کنارم، دست زد به کمرش گفت: نسرین دیوونه شدی رفت!!!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
اومد نشست جلوم شروع کرد به حرف زدن...داشت یکسری حرفای قلمبه سلمبه می زد که به من هیچ ربطی نداشت....گفتم: ببین من نمی فهمم چی می گی!...من فقط می دونم آدم سالم نمیتونه منو تحمل کنه! تو می تونی؟!....طرف انگار خیلی سالم بود....پاشد رفت!!!!
ضمیمه به این پست:
* دیوونه که شاخ و دم نداره......به هر حال من راضی ام.....بالاخره دیوانگی هم عالمی دارد!!!!
* ختم 14 صلوات نذر تعجیل در فرج آقا امام زمان(عج) یادتون نره، بسم الله،
دلتنگی های منو...

این پست رو فقط برای دل گرفته خودم، برای دل تنگ خودم گذاشتم. واسه همینم سرتاپاش رو گذاشتم توی ادامه مطالب. اما اگه تو خواستی سرک بکشی تو دلتنگی های من مواظب باش کلاس بالایی نباشی! آخه این پست مال کلاس بالایی، مال اونایی که خیلی وقته پای درس شهدانشستند، نیست. این پست مال امثال منه، مال کلاس اولی ها!

شهید ناصر کاظمی(کاک ناصر)
*دهه فجرتون هم مبارک
* ذکر 14 صلوات هم یادتون نره نذر تعجیل در فرج آقا امام زمان(عج) ، بسم الله
قانون نامه شهید سید مجتبی علمدار
قانون اول
بارالها! اعتراف می کنم از اینکه قرآن را نشناختم و به قرآن عمل نکردم.
"حداقل روزی 10 آیه از قرآن را باید بخوانم. اگر روزی کوتاهی کردم و به هر دلیلی نتوانستم این 10 آیه را بخوانم، روز بعد باید حتما یک جز از قرآن را بخوانم"
قانون دوم
پروردگارا! اعتراف می کنم از اینکه نمازهایم را بی معنی خوانده ام و حواسم جایی دیگر بود در نتیجه دچار شک در نماز شدم.
"حداقل روزی دو رکعت نماز قضا بخوانم. اگر روزی به هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت نماز را بخوانم روز بعد باید نماز قضای یک 24 ساعت(17) رکعت بخوانم"
قانون سوم
خدایا اعتراف می کنم از اینکه مرگ را فراموش کردم و عهد کردم مواظب اعمالم باشم ولی نشدم.
"حداقل هر شب قبل از خواب باید 2 رکعت نماز تقرب بخوانم اگر به هر دلیلی نتوانستم این دو رکعت را بجا آورم باید مقداری صدقه بدهم و 8 رکعت نماز قضا بخوانم"
قانون چهارم
خدایا! اعتراف می کنم از اینکه شب با یاد تو نخوابیدم و برای نماز شب هم بیدار نشدم.
"حداقل در هفته 2 شب باید نماز شب بخوانم و بهتر است سه شنبه و جمعه باشد. اگر به هر دلیلی نتوانستم شبی را بجا آورم باید برای هر شب، مقداری صدقه بدهم و 11 رکعت تمام را بجا آورم"
قانون پنجم
خدایا اعتراف می کنم از اینکه تو را در همه کارهایم دخالت ندادم و برای عزیز کردن خودم کار کردم.
"حداقل در هر هفته باید دو صبح زیارت عاشورا و صبح جمعه باید سوره الرحمن را بخوانم. اگر به هر دلیلی نتوانستم زیارت عاشورا بخوانم هفته بعد 4 صبح زیارت عاشورا و یک جزء قرآن بخوانم و اگر صبح جمعه ای سوره الرحمن بخوانم باید قضای آن را در اولین فرصت به اضافه دو حزب قرآن بخوانم"
قانون ششم
حداقل باید در آخرین رکوع و در کلیه سجده های نماز واجب صلوات بر محمد و آل محمد(ص) بفرستم.
"اگر به هر دلیلی نتوانستم این اعمال را انجام دهم باید به ازای هر صلوات مقداری صدقه بدهم و 100 صلوات بفرستم"
قانون هفتم
حداقل باید در هر 24 ساعت 70بار استغفار کنم.
"اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا آورم در 24 ساعت بعدی باید 300 بار استغفار کنم و باز هم تا300 به 600 تبدیل کنم"
قانون هشتم
هر کجا که نمازم را تمام می خوانم باید در هفته 2 روز را روزه بگیرم. بهتر است دوشنبه و پنج شنبه باشد.
"اگر به هر دلیلی نتوانستم این عمل را بجا اورم در هفته بعد به ازای هر روز سه روز و به ازای هر روز مفداری صدقه بپردازم"
قانون نهم
این قانون رو من اضافه کردم
"باید هر روز یکی از این قانون ها رو رعایت کنم شاید شاید...."
ضمیمه به این پست:
* مطلب پیشین این پست به دلایلی حذف شد.
* این وبلاگ تا اطلاع ثانوی سیاهپوش حسین فاطمه است! "بابی انت و امی و نفسی مولای شهیدم"
* منتظران مهدی به هوش باشید حسین را منتظرانش کشتند!!!
عمریست که از حضور جا ماندیم....در غربت سرد خویش تنها ماندیم
او منتظر است که ما برگردیم.....ماییم که در غیبت کبری ماندیم
* ختم 14 صلوات نذر تعجیل در فرج آقا امام زمان(عج) یادتون نره، بسم الله
خوبها همیشه غربند!
نشستی غرق مطالعه ای که حس می کنی یکی داره جفت پا میره تو در! هی زنگ هی در تق تق تق... می ری دم در می بینی پستچیه و تو اون گرمای 42 درجه بهش حق می دی که خودش رو اونجوری بکوبه به در! یه بسته می ده دستت و تو عجب غافلگیر میشی! بسته رو که باز می کنی تازه یادت میاد که تولد شناسنامه ایت نزدیکه! یک هدیه از یک دوست که تا به حال ندیدیش! اونم چه هدیه ای!!! یه کتاب که مزین شده به نام زیبای "احمد" ! کتابی که یه گوشه از جوانمردی های مردی رو روایت می کنه به نام "حاج احمد کاظمی"

هنوز خیره ای به عکس روی جلد کتاب که چشمات هم غافلگیرت می کنن و اشکهات دونه دونه دونه ...
و می مونی تو کار چشات که چرا هروقت چشم تو چشم می شی با آدمهایی از جنس این مرد، بارونی میشن؟ هنوز نفهمیدی پشت لبخندهای شیرین این آدمها چیه که حالت رو اینجوری می کنه! جالبه! هنوز خودت هم نمی دونی چرا واسه این آدمهایی که ار نظر بعضی ها هیچ ربطی به ما ندارن (!) گریه می کنی؟
شاید به خاطر همین غربتشونه! آخه آدمهای خوب همیشه غریبن!!! یه بار لابه لای همین گریه هام کنار مزار یکی از همین آدمهای غریب و مظلوم، یه نفر بهم گفت پاشو بشر برو به فکر زنده ها باش اینا که مردن تموم شد!
دیگه یکی نیست به اینا حالی کنه اونی که مرده ماییم و...
می بینی؟ می بینی اینا چقدر غریبن؟ چقدر مظلومن؟ ... غریبن حتی بین ماهایی که ادعامون میشه دوستشون داریم و آرزومونه به اونها برسیم و همه جا هم می نویسیم راهتان را ادامه خواهیم داد!!! باد هم به غبغب می ندازیم که ما چی هستیم و چی هستیم و...
خیلی از ماها حقیقتا شهدا رو نشناختیم. خیلی هامون شکل و شمایلمون رو شبیه شهدا درست کردیم سرمونم پایینه جیکمونم در نمیاد و خلاصه بچه مثبت بچه مثبت، ولی دیگه غریبه که بینمون نیست خودمون می دونیم که هیچ جای خلقیات و منش و رفتارمون شبیه شهدا نیست! (امیدوارم به دوستان برنخوره من منظورم همه نیستن امثال خودم رو دارم عرض می کنم.) شهید رو این دوست ندیده من شناخته که رفاقتش با شهدا عارفش کرده نه منی که فقط بلدم من من کنم و هیچ چی زندگیم شبیه زندگی شهدا نیست!

دیدین بعضی از این جوونها که مثلا فلان خواننده یا بازیگر رو می کنن الگوی خودشون؟ در و دیوار اتاقشون که پر میشه از عکس اون طرف هیچ، تمام خودشون از مدل مو و لباسشون گرفته تا حرف زدن و دست دادن و راه رفتنشون تماما میشن شکل اون آدم که الگوشونه. اونوقت ما فقط ادای الگوهامون رو در میاریم، الگوهایی با این عظمت!!!
شهدا غریبن و غربتشون من رو گاهی بدجور یاد مظلومیت امام حسین (ع) میندازه! امام حسین واسه خیلی از ماها فقط یه امام تشنه تنها ست همین. خیلی که بخوایم پیشرفت کرده باشیم و عرفانی حرف بزنیم می گیم " امام حسین برای امر به معروف شهید شد" این چه حرفیه وقتی خودمون هنوز معنای امر به معروف رو نمی دونیم؟!
اگر قرار باشه ما، فرزندای سید علی که نماد حزب الله رو به سینه هامون چسبوندیم و افتخارمون خادمی شهداست، از شهدا فقط تیپ و قیافه هاشون رو به ارث ببریم، خدای نکرده فردا از کاروان سربازهای امام زمان جا می مونیم! ماها اگه آرزوی شهادت رو دلمونه باید یاد بگیریم که مثل شهدا زندگی کنیم تا عزیز شیم واسه خدا که "شهدا چون عزیز بودن شهید شدن"!!!
ختم 14 صلوات نذر تعجیل در فرج آقا امام زمان(عج) ، بسم الله
My hero ....قهرمان من
پیش از متن:
دیشب یادواره بزرگمردی بود از دیار لارستان، کسیکه خیلییییییییییی بیشتر از یک یادواره به گردن ما حق داره. یادواره سردار شهید ماشاالله شیخی، (همون بزرگواری که عکسش رو گذاشتم تو توضیحات وبلاگم)
انصافا بروبچه های پیام نور خیلی زحمت کشیده بودن مجلس پرباری بود. خدا به اونها اجر بده و به ما هم لیاقتی تا ما هم بتونیم خدمتی بکنیم به شهدا.
راستش این چیزهایی که تو این پست گذاشتم مطلبی نبود که برای امشب آماده کرده بودم اما به خاطر اتفاقی که امشب افتاد و حال خرابم ترجیح دادم با یه پست ساده صرفا یه یادی از عزیز جانم کرده باشم:
1)
دیدم عکست را چسبانده اند به دیوار
حالم یک جور قشنگی شد
دلم پر شد از تو
شاد شدم و جا نمی شدم توی پوستم!
و می بالیدم
که قهرمان من چقدر بزرگ است
چقدر بزرگتر از آن عکسی که چسبیده روی دیوار....
****
2)
به تو و امثال تو توهین می کنند، من شرمنده می شوم خجالت زده می شوم که آنقدر از تو و بزرگی تو نگفته ایم تا ملتفت شوند.(*)
البته بعضی ها را هرچه ملتفت کنی نمی فهمند
اصولا بعضی ها اصلا نمی فهمند....
ضمیمه:
*این همون اتفاقی بود که گفتم امشب افتاده....
*دیشب اونجا فهمیدم چقدر از اون چیزی که باید باشم دورم، فهمیدم که چقدر شبیه شیخی ها نیستم...
*اما دیشب عجب شبی شد خداییش!!!
التماس دعای فراوان
کربلایی شوید و کربلایی بمانید، یاحق
ختم 14 صلوات نذر وجود مقدس آقا امام زمان(عج) ، بسم الله
عقیق های سرخ انار
"بسم الرب الشهدا و الصدیقین"

دلم که هوایت می کند یا سر از گلستانتان در می آورم یا از خانه تان که پر شده است از بوی تو!
پا که توی خانه تان می گذارم تو را تجسم می کنم توی لباس خاکی با یک کوله پشتی به دوش و عازم سفر...
مادرت می گفت لحظه های رفتن اجازه نمی دادی اش گریه کند. می گفتی تو که گریه می کنی تا مدتها چشمهای بارانی ات توی ذهنم می ماند نمی گذارد کارهایم را بکنم. گفتم باران، می گفت شده بود گاهی می گفتی می آیم و نمی آمدی و او سرگردان توی کوچه ها زیر باران به دنبال کسی تا سراغ تو را از او بگیرد و وقتی کسی راضی می شد یا تو را یا خبری از تو برایش بیاورد به جای تو زخمهای روی تنت می آمد!
دلم می خواست آنروزها بودم و تو را توی لباس عاشقی می دیدم شاید اینجوری من هم کمی عاشقی می آموختم!
حالا اما از تو تنها یک سنگ قبر یادگاری دارم و یک عکس و یک مشت خاطره از عشقبازی هایت که دست و پا شکسته این و آن برایم روایت کرده اند و صدای مهربان مادرت که وقتی نام تو را می اورد لبهایش شعله می کشد...!
اینهاست برای تسکین دردهای منی که این همه دلتنگت می شوم. تو بگو مهربان، آخر مگر دلتنگی های کسی که همیشه سهمش نبودن بوده تمامی دارد؟
اخوی، رفیق، همشهری...نمی دانم چه صدایت کنم! تویی که گاهی بی اختیار برایت ناله می زنم! امروز بازهم دلم هوایت کرده...
تا لحظه عروجت ساعاتی بیشتر نمانده، گوشها وچشمهای من تیک تیک ساعت را می شمارد نمی دانم؛ شاید توی همین ساعات بوده که بطری شیشه ای دستهای نازنینت را برید و خون پاکت جاری شد. مانده ام روی سلول های خونت چه دیدی که همان لحظه خودت خبر از رفتنت دادی! آیا چیزی جز اخلاص بود؟!
و آن زمان که دلیرانه به خاک افتادی و اوج گرفتی(!) زیر گوشت چه زمزمه کردند که آنگونه مشتاقانه و شتابان به سوی محبوب پر گشودی؟ توی قنوت نماز صبحی که خواندی با خدایت چه گفتی که بی فاصله تو را برای خودش بالا کشید؟این را نمی دانم پدرت برای خودت هم گفته یا نه! پدرت می گفت یک بار یواشکی پشت در نشسته تا نماز خواندن عارفانه ات را، خلوت عاشقانه تو را که نور چشمش بودی نظاره کند و می ماند پدرت که این چه قنوتی است، چه دعایی است که پایانی ندارد؟! و تو چه نورانی شده بودی در این قنوت عاشقانه!
راستی گفتم پدرت، رنج نبودنت را چه راحت می شود توی خم کمرش دید. داغ تو و امثال تو کمرشکن است مؤمن!
خودم را اگر جای مادرت بگذارم آتش می گیرم، برای مادرت که بارها و بارها لحظه شهادتت را به روایت دوستانت برای همچون منی – که خدا بدهد برکت – تعدادمان هم کم نیست تکرار و تکرار می کند.
وقتی برایم از رفتنت می گفت دوست داشتم بپرم توی بغلش و بوسه بارانش کنم برای ایثارش برای تقدیم تویی که همه وجودش بودی.
عقیق های قرمز انار دارند روی دست نوشته هایم بازی می کنند، دانه می کنم انارها را نذر تو! دانه های انار تو را یاد چه می اندارند؟ من که یاد دل مادرت می افتم وقتی آه کشید و گفت این خاطره هیچ وقت فراموشش نمی شود؛ می گفت: روز آخری که مانده بود – تو را می گفت –برعکس عادت همیشگی اش که یک سیب سبز عصرانه اش بود اینبار،تنها انار سرخ توی یخچال عصرانه اش شد. انار را برداشت آمد همینجا – دست گذاشت درست همانجایی که تو نشسته بودی – جلوی من نشست و انار را دو نیم کرد که زنگ در را زدند؛ خودت یادت هست چه کردی؟!

پا شدی در را باز کردی، زن همسایه تان بود با کودک 5-6 ساله اش آمدند تو – دانه های سرخ انار چقدر دلبری می کردند! – ظرف را گذاشتی جلوی زن همسایه و تعارفش کردی و حالا هرچه زن اصرار می کند نصف ما نصف تو قبول نمی کنی. بلند می شوی لباسهایت را می پوشی و می روی تا شاید گوشه ای فرشته ای مثل خودت را بیابی و عزیمتش دهی به جبهه ها. تو رفتی و مادر هنوز در حسرت دانه های اناری که تو نخوردی مانده.
عمویت بود - یا نمی دانم کس دیگری – برایمان می گفت غروب آخر ماندنت توی ایوان ایستاده ای، غمگین، نگاهت به آسمان گفته ای من که خیالم راحت است، دیگر به شهرتان بر نمی گردم اما نگرانم چرا اینبار نیرو برای عزیمت کم است! جبهه ها نباید خالی بماند! وصیت نامه ات را بارها خوانده ام آنجا هم توصیه ای کرده ای که مگذارید جبهه ها خالی شود.
مانده ام تو خودت می دانستی رفتنی هستی، پس دیگر ماجرای آن استخاره چه بود پیش از عزیمت آخر، که حاج آقا جوابت می دهد، برو تو نماینده منی در بهشت!!!
آه ! تو چقدر خاطره از خودت گذاشته ای یادگاری؟ یاد هر کدام که می افتم پشت بندش یکی دیگر نقش می بندد توی ذهنم. این همه خاطره از تویی که ندیدمت، تویی که حالا شده ای قهرمان من
برادر! هیچ گاه ندیدمت اما نمی دانم چرا گاهی دلم بی هوا یادت می کند. نمی دانم چرا دلتنگت می شوم گاهی، نمی دانم چرا گاهی دست می گذارم زیر چانه ام و به یادت اشک می ریزم ( مثال جامانده ای از قافله دوست!) گاهی چرا دوست دارم سنگ قبرت را گلباران کنم...
نمی دانم...
برادر! تو که از حیرانی ما خبر داری، تو که فریاد زدی کلام خدا را " هذا صراط المستقیم" سراغ ما را هم بگیر گاهی، مگذار در ما این صراط مستقیم گم شود....
جهادگر مبارز! سالگرد پر کشیدن مظلومانه ات را گرامی می داریم!
به یاد دلاور بسیجی، سردار رشید اسلام، شهید ماشاءلله شیخی ( از شهدای گرانقدر سرزمین من کبیران – لارستان - )
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
روبه صفتان زشت خو را نکشند
گر عاشق صادقی زمردن مهراس
مردار بود هرآنکه او را نکشند
امشب برایش سالگرد گرفته بودند، چه سالگردی! مادرش را که دیدم دلم می خواست بپرم توی بغلش و گلبارانش کنم و یک دسته تبریک نثارش، اما حیایی که نمی دانم از کجا آمده بود مانع می شد.گریه هم که امانم نمی داد، به یاد سنگر اشکباران سردار، به یاد مرواریدهای چشمشهایش، می گفتند همیشه کتاب دعایش خیس بود از اشک چشمهایش،
نور چشم ما روضه خوان هم بوده، مداح اهل بیت؛ انشاالله که با اهل بیت محشور شود، روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد. صلواتی نثار روح پاکش کنید.
فقط یک حرف ماند توی دلم....
مولا علی یارتان
التماس دعای فراوان یا حق
ختم 14 صلوات نذر وجود مقدس آقا امام زمان(عج) ، بسم الله
شهدا خودشان متحول شدند و در ارواح جوانان ما و مردم ما تحول آفریدند. جوان های امروز، نه امام را که مظهر قداست و شرف و نمونه ی برترین اولیاء بعد از معصومین بوده دیده اند؛ نه دوران جنگ را تجربه کرده اند، نه سختی های قبل از دوران انقلاب را دیده اند؛ اما همین جوان های امروزبا روحیه ی آماده و قوی، با ذهن روشن و عزم راسخ ایستاده اند. این بر اثر چیست؟ این همان تزریق خون است که شهیدان ما به این انقلاب انجام داده اند، شهیدان، ما را زنده کردند.