جستجو در کلام شهیدان

از طرف من به جوانان بگویید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است؛

بپاخیزید و اسلام را و خود را دریابید.

 نظیر انقلاب اسلامی ما در هیچ کجا پیدا نمی شود.

نه شرقی – نه غربی؛ اسلامی که: اسلامی...

                                                                                

                                                                           شهید حاج محمد ابراهیم همت

 

التماس دعای فراوان

کربلایی شوید، یاحق

ختم 14 صلوات نذر وجود مقدس آقا امام زمان(عج)، بسم الله

 

بهای دیدار

شهدا اینجوری فکر می کردند:

شهید آوینی:   

                ...وچگونه از جان نگذرد آنکه می داند جان بهای دیدار است"

 

فرزند یکی از شهدای گرانقدر دفاع مقدس ( البته بنده از قولی شنیدم) گفته بود:" من نظام اسلامی رو قبول داشتم اما رفتار مسئولان و بی اعتنایی های اونها باعث شد که نظرم عوض شه در مورد این نظام" و تازه مدعی بود که پدر بزرگوارش هم اگر امروز بود مثل اون فکر می کرد!

با وجود اینکه معتقدم واقعا در حق خانواده شهدا کم کاری شده اما می گم نباید همه چیز رو با هم قاطی کرد! اگر این شهید بزرگوار و امثال ایشون می خواستن مثل اینها فکر کنند که الان معلوم نبود کدوم بیگانه از خدا بی خبری راست راست تو مملکت ما راه می رفتم و به ما دستور می داد!

 

نه کسی به شهدا چیزی داده بود نه وعده ای. اونها بدون هیچ شرط و شروطی ولایت رو پذیرفتند ، به حرف ولی امرشون اعتماد کردند و ایمان داشتند به وعده پروردگار.

پذیرفتن ولایت بی شرط و شروط یعنی " جان دادن بی هیچ مزد و منتی" یعنی " گذشتن از همه چیز برای رسیدن به همه چیز!!!"

 

اگر قبرستان جایی است که مردگان

را در خاک سپرده اند پس ما قبرستان نشینان عادات

و روزمرگیها را کیراهی به معنای زندگی است؟

اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر.

پرستویی که مقصد را در کوچ می یابد

از ویرانی لانه اش نمی هراسد

                                                           

                                                                                       شهید سید مرتضی آوینی

التماس دعای فراوان

کربلایی شوید، یاحق

ختم 14 صلوات نذر وجود مقدس آقا امام زمان(عج)، بسم الله

شهدا حقیقت ماجرا هستند...

"بسم الرب الشهدا و الصدیقین"

"بسم الرب الخامنه ای" 

دوستان گرامی؛ همراهان عزیز، سلام

قبلا یه مطلب دیگه برای این پست آماده کرده بودم اما دیشب یه چیزی توی یکی از وبلاگهای مخالف خوندم، حالم رو خیلی گرفت این شد که تصمیم گرفتم این پست رو به این موضوع اختصاص بدم:

این آقایی که ما دیشب سر از وبلاگش درآوردیم اتفاقی، صراحتا اعلام کرده بود که وبلاگش رو به جهت مخالفت با نظام (مقدس) جمهوری اسلامی طراحی کرده و ....

اما مسئله ای که می خوام طرح کنم اینه که این آقا یه مطلب نوشته بود با این محتوا که خانواده های همت و باکری هنگام ورود به منزل کروبی مورد ضرب و شتم مامورین قرار گرفتن و کلی روی این مطلب مانور داده بود و دو تا عکس هم ازاین دو شهید بزرگوار گذاشته بود و مثلا می خواست دو تا موضوع رو مطرح کنه: اول اینکه بگه ببینید برخورد خشونت آمیزبسیجی ها رو و دوم اینکه بگه "زکی" ببینید خانواده های آدمایی که شماها بهشون می نازید هم با ماهستن و...

                               

و اما من می گم:

حرف اول: این شخص و اشخاصی مثل ایشون که نه خود شهید رو قبول دارند، نه انقلاب رو، نه دفاع مقدس رو اونجوری که بوده پذیرفتن، نه ولایت رو و نه می تونند شهادت رو ترجمه کنند و حتی جون دادن در راه ولایت و دین و وطن و ناموس و تمام ارزش ها و اعتقادات یک انسان براشون معنایی نداره؛ به چه حقی از این مسایل به نفع خودشون استفاده می کنند؟ چرا انسانی که هیچ احترامی برای شهدا قائل نیست بعضا توهین هم می کنه، و پشت پا زده به تمام تفکرات و ارزش هایی که  شهدا به خاطرش جنگیدند ( جنگ نه دفاع کردند) چرا این آدم زمانی که (خرش تو گل گیر می کنه) و دستش به هیچ جا بند نیست و دیگه هیچ راهی برای ضربه زدن نداره به ارزش های ما پناه می آره و از اونها و خانواده هاشون مایه میذاره؟

حرف دوم: همت و باکری و امثال اینها نور چشمان ما هستند و خانواده هاشون روی سر ما جا دارند؛ همت ها و باکری ها، رستم ها و آرش های حقیقی این سرزمینند و خانواده هاشون تا ابد برای ما محترمند. وظیفه ما امروز دراین شرایط حساس خیلی سنگین تر از اینه که بخوایم با این نقشه های پیش پا افتاده اونها خودمون رو مشغول کنیم. ما فرصت نداریم که یقه اینو اون رو بگیریم و بگیم چرا با ما نیستی و با اونی؟ وظیفه ما اینه که اعتقاداتمون رو با صدای بلند فریاد کنیم و با تمام وجود ازشون دفاع کنیم. برای ما فرصتی نیست که با کل کل های بچگانه با اونها سرمون رو گرم کنیم و از اصل ماجرا غافل بشیم. این چیزیه که اونها می خوان! غفلت! اعتقادات ما انقدر ارزشمنده و انقدر بلنده که وقتی مطرحش کنی و تا پای جون ازش دفاع کنی تمام تفکرات پوچ و پست اونها خود به خود تنزل پیدا می کنه. همت و باکری اسوه های ما هستند و خانواده هاشون برای ما محترمند به احترام همون عزیزانی که رفتند. ما  اینها رو با دنیا عوض نمی کینم این جماعت ابله چی فکر کردن؟

حرف سوم: اونها می گن دختر فلان شهید، یا پسر اون یکی  مچ بند سبز بسته به دستش رفته تو فلان میدون به نفع فلان مردک شعار داده! ما می گیم باباهای همین ها سربند سرخ ولایت رو بستن به پیشونیشون به پشتوانه همون بسیج سینه سپر کردند جلوی تمام دنیای کفر، ایستادند تا فقط یه راه به ما نشون بدن همون راهی که خدا می فرماید: " هذا صراط المستقیم" و راه ما همینه! راهی که باکری ها، همت ها، زین الدین ها، کاوه ها، شیخی ها و خیلی های دیگه رفتند تا یه وجب از این خاک به دست نامحرم نیفته، خاک که بهونه بود رفتند تا ولایت بمونه تا دین حفظ شه تا حق بر کرسی بشینه! بعله ! راه ما اینه ما راه خودمون رو می ریم با  تمام قدرت. اینکه اونها اعلام می کنند که فرزند فلان شهید با ماست نه یک ذره ما رومنحرف میکنه نه سرعت ما رو کم می کنه و نه حتی خدشه ای به نگاه ما به این شهدا و خانواده هاشون وارد می کنه.

                            

ما می گیم : عاقلان (شما همون ابلهان بخونید) شماها نقد رو ول کردین نسیه رو چسبیدین. شما می گید خانواده همت و باکری پیرو شما هستن. گیریم که اینجوری باشه چرا خود شهدای گرانقدر رو که اصل ماجرا هستند رها کردین؟ چرا مطرح نمی کنید که شهدا چه جوری فکر می کردند و به خاطر پایبندی به چه ارزشهایی جونشون رو دادن؟ اونها اگه رفتند و امروزشدند اسطوره و قهرمان برای این سرزمین به پیروی از ولایت  بوده  تا حفظ شه اسلام. و حقیقت ماجرا شهدا هستند.

ما با اینکه فرزند شهیدی مثل باباش فکر نمی کنه مشکلی نداریم. این چیز عجیبی نیست که گاهاً پدر و فرزندی مثل هم فکر نکنند. فرزندان محترم خیلی از شهدا وضعیتی مشابه خیلی از ما جوونها دارند؛ نه انقلاب رو دیدن نه جنگ رو و نه خاطره ای از پدر دارند پس توقعی از اونها نیست. پیرمرد 80 ساله ای که که جنگ و انقلاب رو دیده و مدعی که خیلی هم برای انقلاب زحمت کشیده حالا پشت کرده به ولایت و افتخار می کنه که عکس امام پاره افتاده روی زمین این که دیگه یه جوونه مثل من.

نتیجه گیری: 1- باز هم اعلام می کنیم که شهدا و خانواده هاشون تا همیشه برای ما محترمند.2- حرفهای گمراه کننده هیچ دسته و گروهی نمی تونه ما رو از ادامه راه شهدا بازداره. 3- ما تا آخر، مقاوم می ایستیم و تا آخرین نفس از مقتدای خودمون سرورمون امام خامنه ای حمایت می کنیم. و اعلام می کنیم : "تا خون در رگ ماست، خامنه ای رهبر ماست"

 

                                        

و ...خداوندا !

آقای ما سید علی را تا ظهور مولایمان منجی عالم امکان گل نرگس، مهدی زهرا در پناه خودت محافظت بفرما و ظهور آن حضرت را نزدیک و نزدیک تر بگردان تا جهانی شاهد برقرار حق و عدالت حقیقی گردد.

آمین

صلواتی بفرستید نثار روح بلند تمام شهیدان گرانقدر این آب و خاک

التماس دعای فراوان

کربلایی شوید، یاحق

ختم 14 صلوات نذر وجود مقدس آقا امام زمان(عج)، بسم الله

 

ضمیمه ای بر این پست

عزیزان جان

گفتم ممکنه گاهی فرزندی مثل پدرش فکر نکنه ما نمی تونیم یقه اش رو بگیریم که چرا مثل بابات فکر نمی کنی حتی اگر فرزند شهیدی باشه. این حرف من ظاهرا شبهه ایجاد کرده برای بعضی از عزیزان در توضیح این مسئله باید بگم این حرف من به این معنی نیست که من موافق تمام حرفهای خانواده شهدا هستم حتی اگر در مخالفت با نظام باشه نه؛ من خواستم بگم اینا که خود شهدا رو قبول ندارن چرا الان سنگ خانواده شهدا رو به سینه می زنن؟ اینها می خوان بین ما و ارزش ها ومقدساتمون فاصله بندازن و ما نباید بذاریم این فاصله ایجاد بشه. قبول دارم مخالف نظام مخالف نظامه حالا هرکی می خواد باشه . اما من با بی احترامی مخالفم یعنی اصلا با بی احترامی و توهین نمی شه کاری از پیش برد ما اینجوری فقط نقطه ضعف می دیم دست مخالفین.

امیدوارم تونسته باشم رفع شبهه کرده باشم

 

کربلایی شوید

یاحق

دنبال کسی می گردم

" بسم الرب الشهدا و الصدیقن"

 

دوستان عزیز سروران گرامی،

  اول بابت اینکه لطف می کنید به وبلاگ ما " اولئک المقربون" سر می زنید و البته نظر می دید ازتون ممنونم

 وبعد می خواستم محترمانه یه خواهش ازتون دارم:

                                  یه شهید گرانقدر هست به نام شهید سید محمد بهاءالدین؛

                از شهدای " کربلای هویزه" ، اعزامی از دزفول

        می خوام ازتون درخواست کنم اگر کسی عکسی، متنی، زندگی نامه ای، وصیت نامه ای یا هر چیز دیگه ای از این شهید گرانقدردر اختیار داره لطف کنه لطف کنه برای من ایمیل کنه

                                  واقعا ممنون می شم اگر کسی در این زمینه به من کمک کنه

جایزه هم داره ها!!!

حالا شما کمکتون رو بکنید بعد می گم جایزه اش چیه!

بازم ازتون ممنونم

التماس دعای فراوان

مولا علی یارتان

ختم 14 صلوات نذر وجود مقدس آقا امام زمان(عج) یادتون نره، بسم الله

1) وصیت می کنم...

بخشی از وصیت نامه علامه حلی به فرزندش:

به نام خدا

" ... بدان ای پسر جانم، خدا بر طاعتش یارت باشد و برای کار خوب و ملازمت آن به تو توفیق ارزانی دارد. ملازم تقوای خدا باش زیرا تقوا وظیفه ای است لازم، و بهترین وسیله دفاع، و ساز و برگ سودمندی است برای روزی که دیده ها نگرانند. بر تو باد پیروی از فرمان الهی و انجام آنچه پسند اوست، و دوری از آنچه بد دارد و خودداری از آنچه قدغن کرده، و گذرانیدن عمرت در تحصیل کمالات، و صرف اوقاتت در کسب فضائل علمیه و بذل احسان به دوستان، و تلافی بدی به احسان و تلافی احسان کننده به امتنان و پرهیز از صحبت مردم رذل، و ترک معاشرت با مردم نادان که خلق بد و نهاد پست نتیجه آن است. بر تو باد به ملازمت با دانشمندان و مجالست با اهل فضل که آمادگی برای تحصیل کمال است.

باید سعی کنی امروزت از دیروزت بهتر باشد. باید صبر و توکل و رضا پیشه سازی و هر روز و هر شب به حساب خود برسی. بسیار از پروردگارت آمرزش بطلب و از نفرین مظلوم بپرهیز، بخ ویژه یتیمان که خدا از شکستن دل آنان چشم نپوشد.

بر تو باد نماز شب، که رسول خدا تشویق فرموده که هر کس شب زنده داری کند؛ بهشت از آن اوست. بر تو باد به حسن خلق که رسول خدا(ص) فرمود هرگز مال شما وسعت ندهد به همه مردم، پس به اخلاق خود به همه برسید. بر ت باد به دوستی با فرزندان علی(ع) که خدا درباره آن تاکید فرموده و دوستی اهل بیت مزد رسالت و ارشاد شمرده، "قل لا اسئلکم علیه اجرا الاالموده فی القربی"

بر تو باد به کوشش فراوان در افزودن علم، و بینا شدن در دین که امیر المومنین (ع) فرمود، فقه دین را بیاموز که فقها وارثان پیغمبرانند، و هرکه در آشمان و زمین است برای طالب علم، آمرزش خواهند. پرنده های هوا و ماهی های دریا و فرشته ها پرهای خود را برای خشنودی دانشجو فرود می آورند.

مبادا علم را نهان داری و از اهلش مضایقه کنی که خداوند فرموده است: "ان الذین یکتمون ما انزلنا..." ..."

التماس دعای فراوان

مولا علی یارتان

ختم 14 صلوات نذر وجود مقدس آقا امام زمان(عج)، بسم الله

عقیق های سرخ انار

 "بسم الرب الشهدا و الصدیقین"

 

دلم که هوایت می کند یا  سر از گلستانتان در می آورم یا از خانه تان که پر شده است از بوی تو!

پا که توی خانه تان می گذارم تو را تجسم می کنم توی لباس خاکی با یک کوله پشتی به دوش و عازم سفر...

مادرت می گفت لحظه های رفتن اجازه نمی دادی اش گریه کند. می گفتی تو که گریه می کنی تا مدتها چشمهای بارانی ات توی ذهنم می ماند نمی گذارد کارهایم را بکنم. گفتم باران، می گفت شده بود گاهی می گفتی می آیم و نمی آمدی و او سرگردان توی کوچه ها زیر باران به دنبال کسی تا سراغ تو را از او بگیرد و وقتی کسی راضی می شد یا تو را یا خبری از تو برایش بیاورد به جای تو زخمهای روی تنت می آمد!

 

دلم می خواست آنروزها بودم و تو را توی لباس عاشقی می دیدم شاید اینجوری من هم کمی عاشقی می آموختم!

حالا اما از تو تنها یک سنگ قبر یادگاری دارم و یک عکس و یک مشت خاطره از عشقبازی هایت که دست و پا شکسته این و آن برایم روایت کرده اند و صدای مهربان مادرت که وقتی نام تو را می اورد لبهایش شعله می کشد...!

اینهاست برای تسکین دردهای منی که این همه دلتنگت می شوم. تو بگو مهربان، آخر مگر دلتنگی های کسی که همیشه سهمش نبودن بوده تمامی دارد؟

 

اخوی، رفیق، همشهری...نمی دانم چه صدایت کنم! تویی که گاهی بی اختیار برایت ناله می زنم! امروز بازهم دلم هوایت کرده...

 

تا لحظه عروجت ساعاتی بیشتر نمانده، گوشها وچشمهای من تیک تیک ساعت را می شمارد نمی دانم؛ شاید توی همین ساعات بوده که بطری شیشه ای دستهای نازنینت را برید و خون پاکت جاری شد. مانده ام روی سلول های خونت چه دیدی که همان لحظه خودت خبر از رفتنت دادی! آیا چیزی جز اخلاص بود؟!

و آن زمان که دلیرانه به خاک افتادی و اوج گرفتی(!) زیر گوشت چه زمزمه کردند که آنگونه مشتاقانه و شتابان به سوی محبوب پر گشودی؟ توی قنوت نماز صبحی که خواندی با خدایت چه گفتی که بی فاصله تو را برای خودش بالا کشید؟این را نمی دانم پدرت برای خودت هم گفته یا نه! پدرت می گفت یک بار یواشکی پشت در نشسته تا نماز خواندن عارفانه ات را، خلوت عاشقانه تو را که نور چشمش بودی نظاره کند و می ماند پدرت که این چه قنوتی است، چه دعایی است که پایانی ندارد؟! و تو چه نورانی شده بودی در این قنوت عاشقانه!

راستی گفتم پدرت، رنج نبودنت را چه راحت می شود توی خم کمرش دید. داغ تو و امثال تو کمرشکن است مؤمن!

 

خودم را اگر جای مادرت بگذارم آتش می گیرم، برای مادرت که بارها و بارها لحظه شهادتت را به روایت دوستانت برای همچون منی – که خدا بدهد برکت – تعدادمان هم کم نیست تکرار و تکرار می کند.

وقتی برایم از رفتنت می گفت دوست داشتم بپرم توی بغلش و بوسه بارانش کنم برای ایثارش برای تقدیم تویی که همه وجودش بودی.

 

عقیق های قرمز انار دارند روی دست نوشته هایم بازی می کنند، دانه می کنم انارها را نذر تو! دانه های انار تو را یاد چه می اندارند؟ من که یاد دل مادرت می افتم وقتی آه کشید و گفت این خاطره هیچ وقت فراموشش نمی شود؛ می گفت: روز آخری که مانده بود – تو را می گفت –برعکس عادت همیشگی اش که یک سیب سبز عصرانه اش بود اینبار،تنها انار سرخ توی یخچال عصرانه اش شد. انار را برداشت آمد همینجا – دست گذاشت درست همانجایی که تو نشسته بودی – جلوی من نشست و انار را دو نیم کرد که زنگ در را زدند؛ خودت یادت هست چه کردی؟!

 

 

پا شدی در را باز کردی، زن همسایه تان بود با کودک 5-6 ساله اش آمدند تو – دانه های سرخ انار چقدر دلبری می کردند! – ظرف را گذاشتی جلوی زن همسایه و تعارفش کردی و حالا هرچه زن اصرار می کند نصف ما نصف تو قبول نمی کنی. بلند می شوی لباسهایت را می پوشی و می روی تا شاید گوشه ای فرشته ای مثل خودت را بیابی و عزیمتش دهی به جبهه ها. تو رفتی و مادر هنوز در حسرت دانه های اناری که تو نخوردی مانده.

 

عمویت بود - یا نمی دانم کس دیگری – برایمان می گفت غروب آخر ماندنت توی ایوان ایستاده ای، غمگین، نگاهت به آسمان گفته ای من که خیالم راحت است، دیگر به شهرتان بر نمی گردم اما نگرانم چرا اینبار نیرو برای عزیمت کم است! جبهه ها نباید خالی بماند! وصیت نامه ات را بارها خوانده ام آنجا هم توصیه ای کرده ای که مگذارید جبهه ها خالی شود.

مانده ام تو خودت می دانستی رفتنی هستی، پس دیگر ماجرای آن استخاره چه بود پیش از عزیمت آخر، که حاج آقا جوابت می دهد، برو تو نماینده منی در بهشت!!!

 

آه ! تو چقدر خاطره از خودت گذاشته ای یادگاری؟ یاد هر کدام که می افتم پشت بندش یکی دیگر نقش می بندد توی ذهنم. این همه خاطره از تویی که ندیدمت، تویی که حالا شده ای قهرمان من

برادر! هیچ گاه ندیدمت اما نمی دانم چرا گاهی دلم بی هوا یادت می کند. نمی دانم چرا  دلتنگت می شوم گاهی، نمی دانم چرا گاهی دست می گذارم زیر چانه ام و به یادت اشک می ریزم ( مثال جامانده ای از قافله دوست!) گاهی چرا دوست دارم سنگ قبرت را گلباران کنم...

نمی دانم...

برادر! تو که از حیرانی ما خبر داری، تو که فریاد زدی کلام خدا را " هذا صراط المستقیم" سراغ ما را هم بگیر گاهی، مگذار در ما این صراط مستقیم گم شود....

جهادگر مبارز! سالگرد پر کشیدن مظلومانه ات را گرامی می داریم!

به یاد دلاور بسیجی، سردار رشید اسلام، شهید ماشاءلله شیخی ( از شهدای گرانقدر سرزمین من کبیران – لارستان - )

 

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند

روبه صفتان زشت خو را نکشند

گر عاشق صادقی زمردن مهراس

مردار بود هرآنکه او را نکشند

 

امشب برایش سالگرد گرفته بودند، چه سالگردی! مادرش را که دیدم دلم می خواست بپرم توی بغلش و گلبارانش کنم و یک دسته تبریک نثارش، اما حیایی که نمی دانم از کجا آمده بود مانع می شد.گریه هم که امانم نمی داد، به یاد سنگر اشکباران سردار، به یاد مرواریدهای چشمشهایش، می گفتند همیشه کتاب دعایش خیس بود از اشک چشمهایش،

نور چشم ما روضه خوان هم بوده، مداح اهل بیت؛ انشاالله که با اهل بیت محشور شود، روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد. صلواتی نثار روح پاکش کنید.

فقط یک حرف ماند توی دلم....

 

مولا علی یارتان

التماس دعای فراوان یا حق

ختم 14 صلوات نذر وجود مقدس آقا امام زمان(عج) ، بسم الله