"بسم الرب الشهدا و الصدیقین"

دلم که هوایت می کند یا سر از گلستانتان در می آورم یا از خانه تان که پر شده است از بوی تو!
پا که توی خانه تان می گذارم تو را تجسم می کنم توی لباس خاکی با یک کوله پشتی به دوش و عازم سفر...
مادرت می گفت لحظه های رفتن اجازه نمی دادی اش گریه کند. می گفتی تو که گریه می کنی تا مدتها چشمهای بارانی ات توی ذهنم می ماند نمی گذارد کارهایم را بکنم. گفتم باران، می گفت شده بود گاهی می گفتی می آیم و نمی آمدی و او سرگردان توی کوچه ها زیر باران به دنبال کسی تا سراغ تو را از او بگیرد و وقتی کسی راضی می شد یا تو را یا خبری از تو برایش بیاورد به جای تو زخمهای روی تنت می آمد!
دلم می خواست آنروزها بودم و تو را توی لباس عاشقی می دیدم شاید اینجوری من هم کمی عاشقی می آموختم!
حالا اما از تو تنها یک سنگ قبر یادگاری دارم و یک عکس و یک مشت خاطره از عشقبازی هایت که دست و پا شکسته این و آن برایم روایت کرده اند و صدای مهربان مادرت که وقتی نام تو را می اورد لبهایش شعله می کشد...!
اینهاست برای تسکین دردهای منی که این همه دلتنگت می شوم. تو بگو مهربان، آخر مگر دلتنگی های کسی که همیشه سهمش نبودن بوده تمامی دارد؟
اخوی، رفیق، همشهری...نمی دانم چه صدایت کنم! تویی که گاهی بی اختیار برایت ناله می زنم! امروز بازهم دلم هوایت کرده...
تا لحظه عروجت ساعاتی بیشتر نمانده، گوشها وچشمهای من تیک تیک ساعت را می شمارد نمی دانم؛ شاید توی همین ساعات بوده که بطری شیشه ای دستهای نازنینت را برید و خون پاکت جاری شد. مانده ام روی سلول های خونت چه دیدی که همان لحظه خودت خبر از رفتنت دادی! آیا چیزی جز اخلاص بود؟!
و آن زمان که دلیرانه به خاک افتادی و اوج گرفتی(!) زیر گوشت چه زمزمه کردند که آنگونه مشتاقانه و شتابان به سوی محبوب پر گشودی؟ توی قنوت نماز صبحی که خواندی با خدایت چه گفتی که بی فاصله تو را برای خودش بالا کشید؟این را نمی دانم پدرت برای خودت هم گفته یا نه! پدرت می گفت یک بار یواشکی پشت در نشسته تا نماز خواندن عارفانه ات را، خلوت عاشقانه تو را که نور چشمش بودی نظاره کند و می ماند پدرت که این چه قنوتی است، چه دعایی است که پایانی ندارد؟! و تو چه نورانی شده بودی در این قنوت عاشقانه!
راستی گفتم پدرت، رنج نبودنت را چه راحت می شود توی خم کمرش دید. داغ تو و امثال تو کمرشکن است مؤمن!
خودم را اگر جای مادرت بگذارم آتش می گیرم، برای مادرت که بارها و بارها لحظه شهادتت را به روایت دوستانت برای همچون منی – که خدا بدهد برکت – تعدادمان هم کم نیست تکرار و تکرار می کند.
وقتی برایم از رفتنت می گفت دوست داشتم بپرم توی بغلش و بوسه بارانش کنم برای ایثارش برای تقدیم تویی که همه وجودش بودی.
عقیق های قرمز انار دارند روی دست نوشته هایم بازی می کنند، دانه می کنم انارها را نذر تو! دانه های انار تو را یاد چه می اندارند؟ من که یاد دل مادرت می افتم وقتی آه کشید و گفت این خاطره هیچ وقت فراموشش نمی شود؛ می گفت: روز آخری که مانده بود – تو را می گفت –برعکس عادت همیشگی اش که یک سیب سبز عصرانه اش بود اینبار،تنها انار سرخ توی یخچال عصرانه اش شد. انار را برداشت آمد همینجا – دست گذاشت درست همانجایی که تو نشسته بودی – جلوی من نشست و انار را دو نیم کرد که زنگ در را زدند؛ خودت یادت هست چه کردی؟!

پا شدی در را باز کردی، زن همسایه تان بود با کودک 5-6 ساله اش آمدند تو – دانه های سرخ انار چقدر دلبری می کردند! – ظرف را گذاشتی جلوی زن همسایه و تعارفش کردی و حالا هرچه زن اصرار می کند نصف ما نصف تو قبول نمی کنی. بلند می شوی لباسهایت را می پوشی و می روی تا شاید گوشه ای فرشته ای مثل خودت را بیابی و عزیمتش دهی به جبهه ها. تو رفتی و مادر هنوز در حسرت دانه های اناری که تو نخوردی مانده.
عمویت بود - یا نمی دانم کس دیگری – برایمان می گفت غروب آخر ماندنت توی ایوان ایستاده ای، غمگین، نگاهت به آسمان گفته ای من که خیالم راحت است، دیگر به شهرتان بر نمی گردم اما نگرانم چرا اینبار نیرو برای عزیمت کم است! جبهه ها نباید خالی بماند! وصیت نامه ات را بارها خوانده ام آنجا هم توصیه ای کرده ای که مگذارید جبهه ها خالی شود.
مانده ام تو خودت می دانستی رفتنی هستی، پس دیگر ماجرای آن استخاره چه بود پیش از عزیمت آخر، که حاج آقا جوابت می دهد، برو تو نماینده منی در بهشت!!!
آه ! تو چقدر خاطره از خودت گذاشته ای یادگاری؟ یاد هر کدام که می افتم پشت بندش یکی دیگر نقش می بندد توی ذهنم. این همه خاطره از تویی که ندیدمت، تویی که حالا شده ای قهرمان من
برادر! هیچ گاه ندیدمت اما نمی دانم چرا گاهی دلم بی هوا یادت می کند. نمی دانم چرا دلتنگت می شوم گاهی، نمی دانم چرا گاهی دست می گذارم زیر چانه ام و به یادت اشک می ریزم ( مثال جامانده ای از قافله دوست!) گاهی چرا دوست دارم سنگ قبرت را گلباران کنم...
نمی دانم...
برادر! تو که از حیرانی ما خبر داری، تو که فریاد زدی کلام خدا را " هذا صراط المستقیم" سراغ ما را هم بگیر گاهی، مگذار در ما این صراط مستقیم گم شود....
جهادگر مبارز! سالگرد پر کشیدن مظلومانه ات را گرامی می داریم!
به یاد دلاور بسیجی، سردار رشید اسلام، شهید ماشاءلله شیخی ( از شهدای گرانقدر سرزمین من کبیران – لارستان - )
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
روبه صفتان زشت خو را نکشند
گر عاشق صادقی زمردن مهراس
مردار بود هرآنکه او را نکشند
امشب برایش سالگرد گرفته بودند، چه سالگردی! مادرش را که دیدم دلم می خواست بپرم توی بغلش و گلبارانش کنم و یک دسته تبریک نثارش، اما حیایی که نمی دانم از کجا آمده بود مانع می شد.گریه هم که امانم نمی داد، به یاد سنگر اشکباران سردار، به یاد مرواریدهای چشمشهایش، می گفتند همیشه کتاب دعایش خیس بود از اشک چشمهایش،
نور چشم ما روضه خوان هم بوده، مداح اهل بیت؛ انشاالله که با اهل بیت محشور شود، روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد. صلواتی نثار روح پاکش کنید.
فقط یک حرف ماند توی دلم....
مولا علی یارتان
التماس دعای فراوان یا حق
ختم 14 صلوات نذر وجود مقدس آقا امام زمان(عج) ، بسم الله