My hero ....قهرمان من

پیش از متن:

              دیشب یادواره بزرگمردی بود از دیار لارستان، کسیکه خیلییییییییییی بیشتر از یک یادواره به گردن ما حق داره. یادواره سردار شهید ماشاالله شیخی، (همون بزرگواری که عکسش رو گذاشتم تو توضیحات وبلاگم)

انصافا بروبچه های پیام نور خیلی زحمت کشیده بودن مجلس پرباری بود. خدا به اونها اجر بده و به ما هم لیاقتی تا ما هم بتونیم خدمتی بکنیم به شهدا.

راستش این چیزهایی که تو این پست گذاشتم مطلبی نبود که برای امشب آماده کرده بودم اما به خاطر اتفاقی که امشب افتاد و حال خرابم ترجیح دادم با یه پست ساده صرفا یه یادی از عزیز جانم کرده باشم:

1)

       دیدم عکست را چسبانده اند به دیوار

                         حالم یک جور قشنگی شد

                                          دلم پر شد از تو

                          شاد شدم              و جا نمی شدم توی پوستم!

                                و می بالیدم

               که قهرمان من چقدر بزرگ است

                                   چقدر بزرگتر از آن عکسی که چسبیده روی دیوار....

****

2)

    به تو و امثال تو توهین می کنند، من شرمنده می شوم خجالت زده می شوم که آنقدر از تو و بزرگی تو نگفته ایم تا ملتفت شوند.(*)

البته بعضی ها را هرچه ملتفت کنی نمی فهمند

اصولا بعضی ها اصلا نمی فهمند....

ضمیمه:

*این همون اتفاقی بود که گفتم امشب افتاده....

*دیشب اونجا فهمیدم چقدر از اون چیزی که باید باشم دورم، فهمیدم که چقدر شبیه شیخی ها نیستم...

*اما دیشب عجب شبی شد خداییش!!! 

 

التماس دعای فراوان

کربلایی شوید و کربلایی بمانید، یاحق

ختم 14 صلوات نذر وجود مقدس آقا امام زمان(عج) ، بسم الله

کمی معرفت هم چیز خوبیست!

محبت فاطمه (س) در صد مورد پر خطر سود می بخشد؛ که آسانترین آنها، دم مرگ، قبر، محشر، صراط و هنگام حساب است...                                                               پیامبر اکرم(ص)

 

                              

 

چند روز پیش، روز شهادت مادرمون حضرت زهرا، تو خیابون چند تا پسر بچه 7 – 8 – 9 ساله دیدم

 که پیراهن مشکی پوشیده بودن و شال عزا انداخته بودن گردنشون که بگن ما عزاداریم.

یکی شون که از همه کوچیکتر به نظر می رسید حسابی ادای بزرگترها رو در آورده بود؛

 شالش رو بسته بود به پیشونیش و دنبالش رو انداخته بود دور گردنش.

یکی دو ساعت بعد وقتی داشتم بر می گشتم خونه یه ماشین مدل بالا از کنارم رد شد

که صدای پخشش تا ته باز بود و به هر خانمی که می رسید چند نفری که تو ماشین بودن کل می کشیدن .... و جیغ و سوت و هورا و....انقدر بلند که از ته خیابون صداشون می یومد.

بلافاصله یاد اون چندتا پسر بچه افتادم که به نشونه عزا شال مشکی انداخته بودن گردنشون.

شاید به قول بعضی ها واسه جلب توجه بوده اما... چرا برای جلب توجه

مثل خیلی های دیگه انگشتر و دستبندهای اجق وجق ننداختن

 یا مدل موهای آنچنانی و .... جیغ و سوت و هورا!!!

می خوام بگم اینها حتما یه جایی یه چیزی دیدن که جلب توجه اینچنینی رو ترجیح دادن!

می خوام بگم:

" درود بر پدر و مادرهایی که نشون می دن (فقط نمی گن که نشون می دن) به بچه هاشون که باید حرمت بعضی روزها رو نگه داشت!"

اینجاست که می گن بزرگی به قد و قواره و سن و سال و ماشین آخرین سیستم و... نیست

بزرگی  به شعور و معرفت ، به اینکه بفهمی تو روز شهادت مادر بزرگواری مثل حضرت زهرای مرضیه

نباید صدای باند ماشینت گوش فلک رو کر کنه! ما نمی گیم تمام ملت یه تیکه مشکی بپوشند و ولاغیر اما:

کمی معرفت هم چیز خوبیه!

یه نگاه بندازین به شعر پست قبل، حضرت مولاچی میگه:

من داغدار مادر پهلو شکسته ام

در طول غیبتم به شما چشم بسته ام

 

عمری به سینه حبس شده دادهای من

داد شماست پاسخ فریاد های من

 آقا به کی چشم بسته؟ به ماهایی که فقط ادعا می کنیم شیعه ایم؟

ماهایی که بعضی هامون حاضر نیستیم حتی حرمت یک شب رو؛ حرمت شب شهادت مادر رو نگه داریم؟!    درودها براین شیعه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

لااقل اسم شیعه رو از رو خودمون برداریم اگر قراره حرمت آل محمد (ص) رو نگه نداریم.

قصه بی حرمتی به ایام فاطمیه به اینجا ختم نمیشه و این قصه سر دراز دارد....

 

ضمیمه:

         مادرم می گفت یه زمانی تمام محرم و صفر رو ملت مشکی می پوشیدن، اما حالا.... دیگه وسط هاش دلشون طاقت نمیاره و گیلی گیلین گیلین، جشن عروسی هم راه می اندازن!

 

التماس دعای فراوان

کربلایی شوید و کربلایی بمانید، یاحق

ختم 14 صلوات نذر وجود مقدس آقا امام زمان(عج) ، بسم الله