"مسعود علیجانی" از بروبچه های گیلان و اهل رودسر بود. آنروزهایی که لشکر 25 کربلا متشکل از نیروهای گیلان و مازندران بود، در گردان امام حسین(ع) با او آشنا شدم. همان روز نخست عجیب توی دلم نشست!

وقتی هم که تسویه حساب گرفتیم، با نامه باهم در ارتباط بودیم. در یکی از نامه ها عکسی از خودش برایم فرستاد. وقتی به عکس نگاه کردم، دیدم زمینه پشتش نقاشی یک پاسدار با لباس فرم است که به جای سر پاسدار، شمعی کشیده شده بود. برایم جالب بود، به گونه ای که در نامه ام علت انتخاب این تصویر را از او خواستم. در پاسخم نوشت: " دوست دارم وقتی به شهادت رسیدم، سر در بدن نداشته باشم و مشت هایم گره کرده باشد."

وقتی پس از شهادتش برای تشییع پیکر مطهرش به رودسر، زادگاهش؛ رفتم، پیکر بی سرش مرا به یاد آن نوشته انداخت؛ تنم لرزید، به دستهایش هم نگاه کردم. دستان مشت شده اش را که دیدم بغضم ترکید.

 

روایت از سید پرویز رضوی

 

التماس دعای فراوان

کربلایی شوید و کربلایی بمانید، یاحق

ختم 14 صلوات نذر تعجیل در فرج آقا امام زمان(عج) ، بسم الله